تبليغاتX
نشـــــریه صفــــــیر فــــــــداغ - پای صحبت های دكتر باستاني‌پاريزي و خاطراتش از لارستان

پای صحبت های دكتر باستاني‌پاريزي و خاطراتش از لارستان

شما براي بخشايش ما دعا كنيد
دكتر محمدابراهيم باستاني‌پاريزي / بخش دوم‌
 
 
دكتر بدرالزمان قريب و دكتر ژاله آموزگار و دكتر ارفعي (كه متخصص كتيبه‌هاي ايلامي است و اصلا جنوبي، يعني هم بوشهري، هم بندرعباسي، هم لاري و هم اوزي است) تقريباً استادان منحصر و انگشت‌شمار خواندن كتيبه‌هاي پيش از اسلام هستند و دكتر ارفعي طبعاً در اين مجلس حضوري عارفانه داشت.‌

ابراهيم خديرسالو، دانشمند كرد عراقي، به زبان انگليسي در خصوص <زبان رايج در خليج فارس- پژوهش زبان‌شناختي> سخن گفت؛ ولي يك كلمه كردي هم به زبان نياورد. سخنراني دكتر محمود جعفري‌دهقي تحت عنوان <بررسي نسخه‌هاي خطي لارستان> و دكتر كمال‌الدين كزازي، برادر دكتر كزازي، تحت عنوان <جايگاه زبانهاي ايراني در زبانهاي هند و اروپايي> بود. اين محقق از آلمان آمده بود. هر دوي اينها در آمفي‌تئاتر بيمارستان امام رضا(ع) صحبت كرده بودند. روحاني عاليقدري از حوزه علميه لار، به اسم اسدالله زهره‌وند تحت عنوان <ماندگاري >فرهنگ باستاني در فرهنگ مردم لار> صحبت كرد. يك روز هم برنامه گردش‌گونه بود براي لباسهاي سنتي و غذاهاي سنتي شهر و شيريني و نقاشي و عكاسي و گليم‌بافي. در روز آخر هم به بسياري از اعضاي شركت‌كننده گليم و فرآورده‌هاي سنتي، از نوع ارده شيره خرما و مهويه دادند.‌

اين مهويه كه همان مهياوه و ماهي آب باشد، خودش يك پا محصول راه فلفل است. من از روزگاري كه سيرجان بودم (1316 تا 1322/ 1937 تا 1943م) با آن آشنايي كامل دارم. مرحوم حيدر اسدي لاري كه در كاروانسراي لاريهاي سيرجان مغازه داشت و اغلب به پدرم قرض مي‌داد و به پاريز هم مي‌آمد، گاهي ما را به اين مهياوه مهماني مي‌كرد. مهياوه معجوني است كه توصيف كردني نيست و مثل ضياءالعلماي بيرجندي ديدني است نه شنيدني! هزار جور دواهاي تند و تيز راه فلفل را در يك خمره مي‌ريزند و <ماهي موتو> را برآن اضافه مي‌كنند و ماهها مي‌ماند، آخر كار معجوني مي‌شود كه اگر توي توپ بريزي، مي‌تركد و با همه اينها آن را روي نان مي‌مالند و مي‌خورند. حرف خوردني به ميان آمد، دو كلمه هم از نان و نمك لاريها را كه خورده‌ام،گفتگو يا مثل سعدي، نمك‌شناسي كنم؛ خصوصاً كه آقاي سعيد ابراهيمي هم تحت عنوان <برزه - مطالعه فرهنگ و آداب تنورسازي لارستان با نگرش باستان‌شناسانه بر تنورهاي كهن> نان گرم از تنور سخن درآورده بود.‌

البته من اين سخنراني را نشنيدم؛ ولي نان غير قابل خوردن تنورهاي ماشيني لار را خوردم و دانستم كه لاريها در تنورسازي به روش گرگين ميلاد عمل مي‌كنند! توضيح آنكه، جمعي كثير از ايران‌شناسان (حدود پنجاه تن) را در ساختمان جهانگردي شهر لار (لا‌بد جلب سياحان سابق) - ساختماني تميز در دو طبقه با 24 اتاق دو تخته - جاي داده بودند. عيب اتاقهاي دونفره در كنگره‌ها مخصوصاً از جهت پير استادها اين است كه هيچ كدام از اين دو نفر، شبها براثر سرفه و خُرخُر و سر و صداهاي ديگر طبعاً به خواب نخواهند رفت - هرچند هم‌اتاق ما، دوست گرامي دكتر اسماعيل سعادت، عضو فرهنگستان و اصلا خوانساري، از آنهايي بود كه خاك از ديوار مي‌ريخت و صدا از او در نمي‌آمد؛ ولي به هر حال بايد قبول كرد آنها كه در اين سمينارها شركت مي‌كنند، يا معبا هستند يا معصّا، در نتيجه خواب را از چشم هم‌اتاقي خود دور مي‌كنند.‌

مدير اين خوابگاه نسب از دو سو داشت و نام ايشان لاري يزدي بود. هم اهل اقتصاد بود و هم اهل ذوق، ناهار و شام خوب و مأكولي، بي‌مزد و منت به همه مي‌داد. تنها اشكال كار اين بود كه نان ماشيني لار چيزي بود كه هنوز به تنور ماشيني نرفته، بيرون مي‌آمد و در واقع آردها را حرام مي‌كردند. حالا من نمي‌دانم كه دكتر سعيد ابراهيمي در باب برزه چه حرفهايي زده و از كجا شاهد آورده است؟

اين سمينار يك مطلب كلي را خيلي زود روشن كرد: ما اهل تاريخ فكر مي‌كرديم اين كامپيوتر كه دارد مي‌آيد، آخر كار ما را بي‌سواد مي‌كند؛ اما اين زبان‌شناسها را كه من ديدم، معلوم شد بدتر از ما <كك توي پاچه تنبانشان> به قول پاريزيها افتاده است. دكتر سعيدآبادي --- نماينده يونسكو--- گفت كه: هر روز فلان قدر زبان محلي مي‌ميرد و يكي پيش‌بيني كرد كه تا سي چهل سال ديگر، بيش از پنج شش زبان اصلي زنده باقي نخواهد ماند و همه مي‌بينند حتي فرانسوي‌ها و آلماني‌ها كه زبان انگليسي، به پشتوانه كامپيوتر و اينترنت، دارد <انا و لاغيري> زبانهاي عالم و ديكتاتور بي‌امان همه چيز دنيا مي‌شود. آن وقت اينها درمانده‌اند كه در برابر اين هجوم بي‌امان، زبانهاي كوچكي كه ديگر بيش از ده دوازده كلمه از آنها باقي نمانده؛ مثلا زبان داس‌ها (=داهه‌ها) چه خاكي بايد به سرشان بريزند:

داس اجل يكايك از اين گله مي‌برد
و اين گله را نگر كه چه آسوده مي‌چرد؟

همه اينها كه صحبت كردند، عنوان دكتر داشتند، ولي به قول راننده مرحوم دكتر پورحسيني، هيچ‌كدام از آن <دكترهايي كه آدم مي‌شوند هم نبودند>3 تنها يكي از آنها كه خاتم مجلس و منبر بود و خيرختام داشت، واقعاً ًدكتر، يعني طبيب بود و آن دكتر <آرسي شارما> بود از هندوستان كه يك بحث طبي جانانه درباره <تكامل مغز و زبان> به زبان آورد؛ اما ما مستمعين كه به قول پاريزيها اغلب <مغز خر خورده بوديم>، كمتر چيزي از آن را درك و شايد هم باور كرديم: يك سخنراني كاملا عالمانه و عاملانه. البته اين همه جلسه ناظم مي‌خواهد؛ دو نفر جانانه و بدون اينكه لحظه‌اي به خواب بروند يا بگذارند شنوندگان به خواب بروند، جلسات را اداره كردند: اول آقاي امير ارجمند، كارگردان <برنامه ماه> تلويزيون ايران، و ديگري سركار خانم زهره ترك‌مندي، گوينده خوش سخن شبكه چهار تلويزيون كه از نوع همان تركان پارسي‌گوي حافظ بود. و من ندانم هيچ كس از اينها قدرداني كرد يا نه؟ زبان ما كه از تشكر قاصر است:‌

مرا كه مي‌رسد از غيب، صد لطيفه غيبي‌

چو مي‌رسم به دهان تو، مي‌شود سخنم گم‌

يك دوست بسيار نازنين داريم به اسم عبدالنبي سلامي كه اصلا اهل كازرون است؛ ولي عمر خود را وقف لهجه‌شناسي فارس، خصوصا لارستان كرده است. خودش در باب <درآمدي بر ساختهاي واژگاني، آوايي و دستور گويشهاي لارستاني> صحبت كرده بود كه چون در بخش زبان‌شناسي صحبت مي‌كرد و من در خصوص زبان‌شناسي اصولا گنگ گنگ هستم، نتوانستم در آن شركت كنم. اگر عمري باقي بود، مقاله‌اش را در يادواره كنگره كه لابد روزي چاپ خواهد شد، خواهم خواند.‌

اين دوست نازنين اصرار داشت كه من حتماً در اين كنگره شركت كنم و حتي يك بار هم اشاره گفت كه مردم از تو توقع دارند و علاوه برآن گفت: يك <سورپريز> هم در كار هست. من البته دلم مي‌خواست لار را ببينم و دنبال فرصت مي‌گشتم و حرف <سورپريز> هم برايم تا حدودي روشن بود كه يك سو پاريزي نيست، بل بعد از هر كنگره معمولا، پنج شش كتاب توي چمدان آدم مي‌گذارند و مسافر كنگره ديده، مي‌شود يك <يحمل الاسفار> كه در قرآن كريم ذكر خيرش آمده و برمي‌گردد. اما من در روز كنگره ‌متوجه شدم كه سورپريز من از آن چيزهاي معمولي نيست. اين مردم لار و اوز و خنج و خور و چند آبادي ديگر دست به دست هم داده، نصف مخارج كنگره را، بر طبق تصريح آقاي رئيس كنگره پرداخته‌اند. و نصف ديگر آن سهم شهرداري‌ها و ساير ادارات شده است و اين رسم مردم لارستان و روستاهاي اطراف آن است كه در هر امر اجتماعي، بي‌دريغ، دسته‌‌جمعي شراكت مي‌كنند.‌

به هر حال يك وقت ما متوجه شديم كه يك كليد، آري يك كليد طلايي آوردند؛ در حالي كه روي آن، توسط زرگر، جمله‌اي قشنگ كنده شده بود؛ به عنوان كليد شهر. آقاي صبورايي، شهردار صبور و عاقل‌شهر، آن را به من هديه داد و معلوم شد يك كليد هم براي خانم بدرالزمان قريب تهيه كرده‌اند و به او داده‌اند، و در ضمن عنوان <همشهري> نيز براي ما سوغات آوردند و به قول ايرج افشار:<بارك‌الله كه شدي باستاني‌پاريزي لارستاني،عضو هيأت امناي كتابخانه‌ها!> حالا بايد آقاي محمود محمودي بگويد كه آيا در كتابخانه‌هاي اوز و جناح هيچ كتابي از باستاني‌پاريزي وجود دارد يا نه؟ به هر حال، در آخر كار متوجه شدم كه مي‌ارزد آدم برود شهر نصيرخان لاري را ببيند و يك كليد طلايي شهر را هم بگذارد توي جيبش و بازگردد، ولو آنكه اين سفر با يك هواپيماي ياك روسي باشد.‌

در طول تاريخ، فارس هرچند هميشه جزو فارس و تابع شيراز بود؛ اما هميشه براي خودش كيابيايي داشته است و حتي گاهي هم دم از خودسري‌ها مي‌زده است و بيخود نيست اين داستان معروف از كريم‌خان زند كه وقتي نصيرخان لاري در برابر او طغيان كرد، كريم‌خان وكيل پس از استقلال، يكي از معتمدين خويش را به انحاي لارستان و گرمسيرات روانه داشت [و اين فرستاده بايد گنجعلي خاني كرماني باشد] و خواست تا كيفيت روحيه مردم لار را كه <با شش هزار تفنگچي لارستان به هواخواهي و مدد خان قاجار برخاسته بودند>، براي كريم‌خان بنويسد.‌

پس از مراجعت به حضور (در شيراز)، وكيل از او پرسيد كه:<چگونه آن صفحات را مشاهده نموديد؟> جواب داد: <از شيراز الي جهرم، مردم حسبناالله و نعم‌الوكيل مي‌گويند و ناحيه لارستان، نعم المولي و نعم النصير ورد زبان داشتند...> در واقع او جواب خان لر را از آيات قرآن كريم داده است؛ اما ما حكايتي از زبان خود لاريها داريم كه گويا نوع برخورد آنها با حاكمان شيراز است و آن مربوط مي‌شود به زمان فرهاد ميرزا، عموي ناصرالدين شاه و حاكم مقتدر لار كه حوالي 1294ه/1877م در فارس حكومت داشت و معروف است كه در يك سال 72 دست از عشاير فارس بريده بود كه امنيت برقرار كند و از آن جمله فتح قلعه تبر لار در زمان اوست. با همه اينها، حكايتي مربوط به زمان اوست كه بد نيست در اين بلغورستان گويش لارستان يادي از كهورستان لار هم بكنم و آن اين است كه:

يك وقت جواني چوپان، شيطان در پوستش رفت و بر دختري غلبه يافت. به شكايت اقوام دختر، حاكم لار جوان را به شيراز فرستاد. فرهاد ميرزا --- صاحب كشكول --- كه در سخن گفتن خيلي مبادي آداب بود، حتي با مردم عادي هم مطنطن حرف مي‌زد، وقتي جوان را دست بسته پيشش آوردند، به او گفت:<اي جوان، مثل اينكه از نظم و نسق‌ فرهادي خبر نداري و نمي‌داني كه فرهاد ميرزا در فارس حكومت مي‌كند؟> جوان دهاتي لاري فرصت اتمام بقيه كلام را نداد و خطاب به فرهاد ميرزا گفت:<قربان وجود شازده برم... (فلاني) كه در جيحون تنگ دالان كهورستان لار سر بردارد، به نسق فرهاد ميرزا در شيراز سر فرود نخواهد آورد... (ناي هفت بند، چاپ ششم، ص 102) فرهاد ميرزا فرياد زد:<بند از پاي اين جوان برداريد و برويد وسيله ازدواج او را با آن دختر فراهم كنيد.>‌

تاريخ لار سه چهار قهرمان دارد: يكي مربوط به گرگين ميلاد است كه حكام بعد از اسلام لار خود را به او منتسب مي‌داشتند، و يكي نصيرخان لاري است، وديگري خاندان ابن‌عباس‌اند كه خود را باقيمانده بني‌عباسيان مي‌شناسند و يكي هم سيد عبدالحسين لاري كه در باب هركدام، ديگران اشاره‌اي خواهند كرد. اما بروم بر سر اين حرف كه مي‌ارزد آدم سوار يك ياك روسي بشود و برود لار و يك مهياوه بخورد و با كليد طلايي بازگردد. هرچند كه مصداق شعر وحشي‌بافقي بوده باشم كه:‌

رنگي ز گل ندارم و بويي ز ياسمن‌

آري، كليددار در بوستان منم!

چون سمينار <همايش بين‌المللي زبان شناسي و مردم‌شناسي لارستان> عنوان گرفته، دو كلمه هم در باب هواپيمايي كه ما را به اين ولايت برد، عرض كنم. ارباب سمينار يك هواپيماي دربست كرايه كرده بودند كه رعايت اصول اقتصاد را هم كرده باشند. اين وسيله يك هواپيماي ياك روسي بود كه گويا --- والعهده علي الراوي--- به اجاره نيروهاي ايراني داده شده بوده و آنها نيز مرحمت كرده، به اجاره سمينار گذاشته بودند. سازنده اين هواپيما ابتكاري به خرج داده و نام ياك(‌‌yack) را براي آن انتخاب كرده كه از اصل كلمه تبتي و قرقيزي است و به معناي <غژقاو> است و به فرانسوي هم به صورت (‌‌yacht) تلفظ مي‌شود كه به معناي يك كشتي تفريحي و تشريفاتي است و عربها آن را يخت مي‌گويند.‌

غژ به معني نشسته راه رفتن است، چنان كه اطفال و مردمان زمين‌گير و شل راه روند (برهان قاطع) و مرحوم ناظم‌الاطباي كرماني گويد: <كسي كه نشسته راه رود، مانند كودك> در مثنوي مولانا آنجا كه زني بچه‌اش پشت بام روي ناودان رفته بود، به پيامبر(ص) شكايت برد و گفت:

گرش مي‌خوانم، نمي‌آيد به دست‌

درهلم، ترسم كه او افتد به پست

بس نمودم شير و پستان را بدو

او همي گرداند از من چشم و رو

حضرت رسول(ص) به او فرمود: برو و طفلي را ببر بر روي بام، مطمئن باش كه خواهد آمد.‌

آن چنان كرد و چو ديد آن طفل‌، او

جنس خود، خوش خوش بدو آورد رو

غژغژان آمد به سوي طفل، طفل‌

وارهيد از او فتادن سوي سفل

غژگاو، همان گاو دوكوهانه است و به زحمت مثل آدمهاي لنگ راه مي‌رود؛ ولي با دهها من بار برد وش از كوههاي شفنان و هيماليا مي‌گذرد. و چون خودش هم سنگين است به كندي اين راه دور و دراز را مي‌پيمايد و من در فيلم‌ها فرم راه رفتن او را ديده‌ام، و حتي يك نمونه از آن را هم در دانشگاه زاهدان، در كنگره‌اي كه شركت كرديم چند سال پيش ديده‌ام؛ مثل يك كشتي ايستاده بود و لحظه‌اي از علف خوردن نمي ايستاد و كوهان بلند هم داشت. لغت‌نامه‌ها نوشته‌اند كه: <از دم گاو خطاي (غژگاو) پرچم علم و مگس ران سازند.>

مقصود از اين مقدمات، يادآوري وجهه تسميه ياك بود و اتفاقاً سرويس ما هم با يك ساعت تأخير پرواز كرد و مهماندار اعلام كرد كه تا لار يك ساعت و نيم فاصله داريم،‌ اما در هوا متوجه شديم كه واقعاً مركب ما، ياك روسي، غژغژان يا به قول همولايتي‌هاي ما <ميرزا ميرزا> راه مي‌پيمايد. چه اين سفر ما سه چهار دقيقه كمتر از دو ساعت و نيم طول كشيد. چون نام خلبان يك نام روسي اعلام شد، بعضي تصور كردند كه نكند خلبان براي پيدا كردن فرودگاه سرگردان هواست. در بازگشت، همين هواپيما اعلام كرد كه در ارتفاع 27 هزار پا حركت مي‌كند و سرعت معمولي هواپيما را 720 كيلومتر در ساعت اعلام كرد؛ ولي گفت كه ما فعلا با 650 كيلومتر در ساعت پرواز مي‌كنيم. رفيق كناردستي گفت: اصولا هواپيماي ياك به تنبلي معروف است؛ ولي در بازگشت، درست در طي يك ساعت و نيم به تهران رسيد. به دوستي گفتم: نفهميديم چرا تا لار دو ساعت و نيم گرفت و از لار به تهران يك ساعت و نيم وقت طول كشيد؟ او گفت: من مي‌دانم؛ ولي فعلا نمي‌گويم؛ باشد تا بعد از آنكه چرخهايش باز شد و نشست، خواهم گفت. ولي ديگر او را نديدم. سفر هميشه يك پارچه از سفر خوانده شده و وزير و رجل نامدار بزرگ تاريخ ما، خواجه نصير طوسي كه بني عباس را نابود كرد و بچه‌هاي آنها را آواره بستك و اوز لار كرد، هم يك رباعي دارد كه مناسب همين سفر با ياك است:

چون در سفريم، اي پسر، هيچ مگوي

احوال حضر در اين سفر هيچ مگوي

ما هيچ و جهان هيچ و غم و شادي هيچ‌

مي‌داني كه نئي هيچ و دگر هيچ مگوي

و من اگر مي‌توانستم اين شعر را زير مجسمه هيچ آقاي تناولي مجسمه‌ساز نقر، نقر مي‌كردم.

هوانوردي اين ياك اندكي از قاليچه حضرت سليمان سريع‌تر بود، چه به تعبير تفسير گازر: <... سليمان رفتن با باد را در بامداد يك ماهه راه بودي و به شبانگاه يك ماهه راه و در يك روز دو ماهه راه بريدي. روايت كرده‌اند كه سليمان بامداد از زمين عراق مي‌آمد، و قيلوله به مرو كرد و نماز ديگر به بلخ كرد. باد او را و لشكرگاه را برگرفت و مرغان هوا سايه بر سر ايشان افكنده (به دليل آنكه آنها بر قاليچه نشسته بودند نه بر هواپيماي جت چند موتوره و البته قاليچه سقف ندارد)، از بلخ به تركستان آمد و از آنجا به چين رفت، آنگاه به ساحل دريا رفت... تا به زمين قندهار رسيد و از آنجا به كرمان رفت و از آنجا به زمين پارس آمد...>4

بلعمي، وقتي به آيه قرآن مي‌رسد كه مي‌فرمايد: <فسخرنا له (اي سليمان) الريح تجري بامره> خداوند باد در اختيار سليمان قرار دارد، چندان كه به فرمان او مي‌وزيد، و بر آن باد بساطي نهاد و به روايت بلعمي در ترجمه طبري از قول ابوعبدالله انطاكي:< ... پس، آن باد را بفرموديد تا آن بساط را برگرفتي و با چندان خلق به هوا برد، چنان كه او خواستي و به هر جاي كه بساط رسيدي (مرغان هوا)، صد فرسنگ آفتاب بپوشيدي و سايه كردي. پس سليمان، وقتي به دمشق بودي و وقتي به بيت‌المقدس. و هر كجا خواستي شدن باد را بفرمودي تا آن بساط با چندين مردم برگرفتي و بدانجا بردي كه او خواستي، چنان كه حق تعالي گفت: <و لسليمان الريح عاصفه يجري بامره الي الارض التي باركنا فيها>، يعني بيت‌المقدس و آن زمين بيت المقدس را مبارك خواند.5‌

من در يكي از كتابها هم محاسبه كرده‌ام كه بساط سليمان در روز حدود 180 كيلومتر راه مي‌پيمود و البته اين رقم با رقم هواپيماي كنكورد كه گاهي تا سه هزار كيلومتر در ساعت طي مي‌كرد و هواپيماهاي ارباس كه بيشتر از نهصد تا هزار و صد كيلومتر سرعت دارند، بسته به تناسب جهت باد و همين ياك تنبل ما كه به تصريح مهماندار، به انگليسي و فارسي، ساعتي 720 كيلومتر حداكثر سرعت دارد و در آن لحظه كه او اعلام مي‌كرد، تنها 650 كيلومتر در ساعت سرعت داشت، قابل مقايسه نيست!

گفتم كه كليد طلايي را به عنوان همشهري به ما دادند، با خط خوش نستعليق كامپيوتري با اين عبارت:<كليد شهر لار كهن، تقديم به ... (سه كلمه تعمداً حذف شد) ايران، استاد محمد ابراهيم باستاني پاريزي. حسين صبورايي، شهردار لار.>

البته اين دغدغه در خاطر من بود كه: كدام قفل بسته است كه با اين كليد طلايي باز خواهد شد؟ وقتي به تهران بازگشتم، اولين اشاره را خانم وكيلي طباطبايي --- حسابداري دانشكده--- به من كرد كه:<آقا، برويد زودتر پاداش بازنشستگي خود را قبل از تعطيلات دريافت كنيد.>

خاطر خوانندگان مستحضر است كه در مقاله <آسمان كرّه‌ انداز شد> چند ماه پيش در بيان خشكسالي‌ها، من اشاره‌اي به بازنشستگي خود كرده و گفته بودم كه: < ...نتيجه آن آسمان قرنيه تابستاني اين شد كه ابلاغ بازنشستگي ما رسيد؛ ولي از پاداش ماداش 57 ساله خدمت خبري نيست و حق هم با آنهاست كه آسمان بازنشستگي ما با آن آسمان قرنبه تابستاني، در واقع كره انداز شد؛ يعني امضاي آن با نفت بشكه 153 دلاري جرج دبليو بوش صورت گرفت و پرداخت پاداش آن با نفت بشكه زير چهل دلاري باراك حسين اوباما بايد توشيح شود و زين حسن تا آن حسن فرقي است ژرف!>‌

بعضي بر اين بثّ شكوي كه بوي خودخواهي قال الغزالي از آن به مشام مي‌رسيد، به مخلص ايراد گرفتند؛ اما به هر حال، يك ماه بعد كه كليد طلايي آقاي حسين صبورايي --- شهردار لار--- در جيب ما جا گرفت، معلوم شد اين كليد واقعاً طلايي است و نه تنها پاداش ما، بلكه پاداش ده پانزده استاد سي چهل سال كار كرده بازنشسته نيز به حسابشان ريخته شده است. و معلوم شد كه امضاي صبورايي واقعاً صبر را همراه داشته كه حافظ فرموده بود:‌

گرت چو نوح نبي صبر هست درغم طوفان

بلا بگردد و كام هزار ساله برآيد

بلافاصله به بچه‌ها گفتم:< راه بيفتيد تا برويم كيش، كه در اين سفر شما مهمان خودتان، يعني مهمان وارث هستيد!> (مرحوم مهندس گنجه‌اي مدير باباشمل كه سالهاي آخر عمر را در سوئيس مي‌گذراند و مخلص نيز با او بارها در آنجا ملاقات داشت، هميشه در جواب آنها كه مي‌پرسيدند: آيا در اينجا مهمان كسي هستيد؟ مي‌گفت: آري، مهمان وارث. خانه‌‌‌اي را كه فردا بايد تحويل وارث شود، امروز مي‌فروشم و اينجا خرج مي‌كنم).

باري، آن سفر كيش و آن دخيل بستن به انجير معبد سعدي نتيجه همين كليد طلايي بود، فرقي كه داشت، سفر كيش با هواپيماي توپولف بود نه ياك، كه هر دو را از تاجيكستان اجاره كرده‌ايم. دلفين‌ها هم كه در پارك كيش ديديم، خودشان مهماناني بودند كه از اوكراين خريداري شده و در واقع، وصيت پتر كبير را عمل كرده، چكمه‌هاي خونين خود را در آبهاي گرم كيش مي‌شستند و سالي دويست تن ماهي مي‌خوردند تا نقش يك ماهي را با پوزه خود بكشند. آن سيرك هم كه نمايش مي‌داد، از روسيه آمده بود. و در واقع مخلص پاريزي كه به قول حزين لاهيجي: <از حياتش، نفس پايه ركابي مانده است> اين نفس را وقف ركاب هواپيماهاي ياك و توپولف در آسمان ايران كرده است؛ هواپيماهاي ياك سنگين وزن و توپولف توپولي كه مثل يابولكاته قائم‌مقام فراهاني <پرخور كم دو و دشمن كاه و جو> هستند.

به هر حال، ادعاي من اين است كه اين كليد نه تنها مشكل گشاي دروازه هفت قفله پاداش ما بود، بلكه آن ده پانزده پير استادي هم كه همقدم ما بازنشسته شده و هفت هشت ماه منتظر پاداش سي چهل ساله خدمت خود بودند، شب عيد، يكجا با ما با هم به حق خود رسيدند.‌

همه اين مراسم و گفتگوها و كليدهاي پشت در مانده سمينار لار مرا به ياد اين شعر مرحوم رنجي انداخت و در همان مجلس هم آن را خواندم. مرحوم رنجي، شاعر با ذوق، خودش مثل سكاكي قفل ساز بود و در جلسات ادبي مرحوم مهدي سهيلي شركت مي‌كرد. من دكان قفل‌سازي او را در حشمت‌الدوله ديده بودم و اين شعر لطيف خود را زينت سر در مغازه خود ساخته بود:

به نااميدي از اين در مرو، اميد اينجاست

فزون‌تر از عدد قفل‌ها، كليد اينجاست‌

مباش در پي خودبيني و خدابين باش

كه آنچه فرق يزيد است و بايزيد اينجاست

شعر تخلص او را به خاطر الطاف دكتر بهزاد مريدي، دبير سمينار مي‌آورم. دكتر مريدي خودش هم در خصوص <بررسي گويش لارستاني از منظر تاريخي> صحبت كرد.شعر تخلص رنجي اين است:

قدم نمي‌نهد از كوي دل برون، رنجي ‌

مراد مي‌طلبد از دل و مريد اينجاست

حالا بايد مخلص بيايم و يك جوري خود را به اين همشهري‌هاي مهربان بچسبانم، هر چند به قول شاعر:

نگويم نسبتي دارم به نزديكان درگاهت

كه خود را بر قومي بندم، به سالوسي و زراقي

با اين فواصل، دور، آيا راهي به نظر مي‌رسد؟

مرحوم حاج محمد كرامتي، نويسنده تاريخ دلگشاي اوز، در اوايل كتاب خود مي‌نويسد: <اوز كه از جمله مملكت ايران و نقطه‌اي است از نواحي فارس، نيز شكلي عجيب به خود گرفته كه خالي از غرابت نيست. طوايف متنوعه كه از اجناس ناس و از هر دياري افرادي در آن مجتمع (شدند).> حاج محمد بعد اضافه مي‌كند:< ... مثلا طايفه امرا از سلسله سران اعراب و ديار بعيده... به صحراي خوشاب رحل اقامت انداخته‌اند، و نيز از ايل حبشه (خمسه؟) محسوب كه در اردوي اميرتيمور گوركاني يافت شده‌‌اند.طبقه خواج كه اين لقب از القاب ترك و خواجگان ماوراءالنهر است، نيز در سلك جنود امير صاحبقران جمعي محال گرمسير است، تمركز يافته‌اند.>

سپس نويسنده از <حضرات مشايخ> و <زمره آخوندها> در قريه فداغ و <گروه روِسا> و <ملاها> از بلوك دارابجرد آمده، و طوايفي دسته دسته از نيريز و محال مزايجان و بلوك خنج و فشور و كهن خليلي و تنگ زوني، و قسمتي از افغاني و برخي از بلوك هرمي و پاره‌اي از قبايل ايلياتي امثال ابوالوردي و قادلي و مرگماري و غيره هم اشتمال گرديد. معجون آسا، همه اصناف را يك ذات گشته و يك امت واحده متشكل به نام <اوزي> مشتهر آمده، و در بعضي نوشتجات كه اوز را <عوض> مي‌نويسند، دور نيست كه به بعضي لحاظ گرفته باشند...>6‌

خوب، اين جمعيت هفت جوش اوز كه در اولين سرشماري‌ها 7744 نفر بوده (يك عدد روند)، لابد بي‌زد و خورد هم نبوده اند. مهم اين است كه سالها، كلانتري اوز در خانواده خواج دور مي‌زده و با خوانين ولايت گاهي رقابت و گاهي همراهي داشته‌اند و حكام لار كه از طرف حاكم فارس منصوب مي‌شده‌اند، از اين رقابت‌ها استفاده مي‌كرده‌اند؛ چنان كه به روايت حاج محمد هادي:< ... موقعي كه شاهزاده مهديقلي ميرزا چنان كه مشهور است در سنه هشتاد و دو[مقصود 1282ه است كه برابر مي شود با 1865 ميلادي و اين همان سالهايي است كه مهديقلي ميرزا از طرف پدرش، سلطان مراد ميرزا حسام‌السلطنه، حاكم لار شده و با پيغمبر دزدان يار و محشور بوده و مكاتبات متعدد داشته‌اند، از جمله نامه‌اي كه با عبارت <مهراب مهرا ، منوچهر چهرا> شروع مي‌شود و در چاپ نوزدهم پيغمبر دزدان، ص 663 چاپ شده است] به لار آمد، به جهت لارستان، بنا به تقويت و همراهي آقا فتحعلي، خواجه محمد رفيع موصوف به كلانتري اوز نايل آمد و قلعه پرويزه نيز واگذار به ايشان شد و رعايا را جميعاً از گراش به اوز معاودت دادند، و ميرعبدالهادي علي‌الرسم با اتباع از اوز خارج، و در قريه بيرم اقامت نمود. و خواجه محمد رفيع، شش سال كلانتري بالاستقلال كرده و محرم 1287 ه / آوريل 870 ام. به دارالبقا شتافت. رحمه`‌الله عليه.‌

‌<در مدت كلانتري او، اوز رفته رفته تحت انتظام مي‌رفت و مناقشه‌اي به وقوع نمي‌پيوست، و رعايا مرفه الحال مي‌بودند؛ ولي به واسطه قحط (سال 1288 ه / 1871 م) و تاخت و تاز سارقين، مردم به ستوه آمده و به دشواري مي‌گذرانيدند. بعد از او، بنا به تصويب عده‌اي از اهالي، پسر اكبرشان، به نام خواجه محمد شفيع، جانشين مقرر داشتند و خلعت و رقم از آقا فتحعلي برايش رسيد. و چون از عهده امور ديواني برنيامد و به نظم آوردن اهالي را در خود نديد، پس از چهار ماه، استعفا داد. بعد از او خواجه عبدالنور، پسر خواجه عبوالواحد كه سمت مصاهرت با خواجه محمد رفيع داشت، به صحه جمعي از كدخدايان، به كلانتري انتخاب و مقرر داشتند، او جواني بود به رشادت موصوف، و چون پيمانه عمرش در مدت هشت ماه سرشار گرديد، در مصاف سارقين، به اصابت گلوله جان به قابض ارواح سپرد و شهادت يافت. الله يرحمه.

مجدداً ميرعبدالهادي بنا به تصويب حكمران كل لارستان كه در آن وقت مفوض به نصيرالملك معروف بود، به كلانتري اوز كامياب آمده، با اتباع خود به اوز رجعت نمود. به واسطه قحط اشد، غارت، شلوغ كاري ايليات، امراض كثيره سرسام‌آور و ساير دهات گرمسيري و كليه محال فارس از حيز‌آبادي افتاده، هزاران نفر از اتراك و تاجيك در گذرگاهها و در قراي گرمسير، بدون كفن و دفن، طعمه وحوش گرديدند، و گندم و جو حكم عنقا داشت. براي فقرا و بيچارگان از كراچي، وسيله تجار داخله و خارجه برنج فرستاده مي‌شد و بين آنان توزيع مي‌نمودند و غالب قوت فقرا هسته خرما و آش اهلوك7 و بيخ اشجار و علوفه بود.>8‌

اين خواجه‌ها هميشه كوشش داشتند كه اختلافات گروهها به زد و خورد منجر نشود؛ چنان كه خواجه زين‌العابدين، وقتي كلانتر بود و بيگلربيگي با او مخالفت كرد، از ده خود <كل‌اش> خارج شد، و <خواجه زين‌العابدين موصوف مصلحت ندانست كه در خانه خويش توقف نمايد، به مجرد بروز اين مطلب كوچ و بار و بنه خود حركت داده، با اتباع و بستگان عازم خنج گرديد و در آنجا رحل اقامت انداخت و چند سال در آنجا روزگار گذرانيد تا بعد از انقراض بيگلربيگي، معاودت به وطن نمود...>‌9

آبادي اوز و خنج و ساير دهات و اصولا آباداني لار كه پسابندر بستك و لنگه است، موكول است به تجارت و تجارت هم موكول به آرامش؛ زيرا به محض پيدا شدن يك ناآرامي، اولين چيزي كه از معركه فرار مي‌كند، سرمايه ‌است.‌

بعد از اين مهاجرت، به اشاره بيگلربيگي <عفو عمومي صادر گرديد و من‌بعدها فيمابين اوزي و گراشي، كما في‌السابق، با كمال صفا رسوم مراوده مرعي‌الاجرا شد. پس از استرضاي خواطر تجار و كدخدايان، بيگلربيگي از روي مآل‌انديشي و محض ختم شجر نفاق بين اهالي، مقام كلانتري را از طايفه خواج مسلوب و رقم كلانتري به نام امير محمدكاظم، پسر ميرعبدالهادي صادر كرد. حضرات تجار نيز از اين حسن انتخاب تمجيد و اظهار تشكر و امتنان نمودند. اگرچه آقاي بيگلربيگي در شيراز بنا به تصوير صاحب اختيار، طرح آشتي و مصالحه چيده بود كه در مجلس نواب والاي شاهزاده مهديقلي ميرزا سهام‌الملك همگي حضور به هم رسانده، با حضور ذواتي چند از اكفاي قرار صلح با شرفي براي طرفين داده باشند> ولي خانواده حاجي عبدالرحيم از قبول اين شرايط خودداري كردند.

به هر حال در دوره كلانتري آن وجود مهربان، ميرمحمدكاظم كه تقريباً هفت سال دوام داشت، سالهاي خوش و خرم نمودار شد؛ ارزاق فراوان و ارزان شد؛ چنان كه جو هفت من يك قران، گندم و قري نه قران، روغن چهار قران، برنج و قري شانزده قران، در همان روزها بود كه فتحعلي‌خان بيگلربيگي درگذشت و شاهزاده عين‌الملك به لار نزول اجلال كرد و حاجي ميرزا رستم‌خان به جايگاه بدر مقرر نمود و از ماليه بيگلربيگي يكصد هزار تومان نقدا نصيب شاهزاده آمد.>10‌

من اين ارقام را مخصوصاً نوشتم كه بدانيد در روزگاري و در سرزمين لار كه هفت من جو يك قران قيمت داشته، يك شاهزاده قاجاري چطور تنها صد هزار تومان از اموال بيگلربيگي را مصادره مي‌كرد و البته بايد بدانيم كه همه اين يكصدهزار تومان حاصل ماليات كشتي‌هايي است كه ادويه هند را به شاخه <راه فلفل> لار مي‌رساندند و از همين رقم كوچك ميزان اهميت ثروتمندان را ادويه براي ما روشن مي‌شود.‌

اشاره‌اي هم در باب اين عين‌الملك بكنم: حدود 1309 ه/1892 م. محمدتقي ميرزا ركن‌الدوله، پسر چهارم محمدشاه و برادر تني ناصرالدين شاه، به حكومت فارس منصوب شد؛ اما بعد از هفت ماه خواستند او را عوض كنند، انيس الدوله زن ناصرالدين شاه به شوهرش نوشت: <قربان خاك پاي مباركت گردم! جواب عريضه نواب ركن‌الدوله را نفرموده‌ايد. آدمش مطالبه مي‌كند، دستخط در عريضه مزين التفات فرمائيد. باري، شنيدم كه حكومت شيراز را باز تغيير داده‌ايد. و الله تعجب است كه بيچاره ركن‌الدوله هفت ماه است رفته، با آن همه خسارت.اگر براي پيشكشي است، از خود شاهزاده بگيريد، خودش باشد. اين طوري كه پدر رعيت بيچاره در مي‌آيد. رعيت اين طور تمام مي‌شود. حاكم كه از خودش نمي‌دهد. دور از مروت است، از همه جهت بيچاره‌ها تمام شده‌اند. عريضه را به دست كسي ندهيد، محرمانه ملاحظه فرموده، پس بدهيد خواجه بياورد.>‌11

اين يكي از معدود زنماني است كه در دربار شاه هستند و غصه مردم را خورده‌اند، اما كار از بيخ خراب است كه نمونه آن داستان مصادره وراث بيگلربيگي است. در اين سالها <مصادره كاري> ناصرالدين شاه عموميت يافته، همه ثروتمندان شهرها، از جمله حاج آقا علي رفسنجاني، در معرض خطر قرار گرفته‌اند.‌

خوب معلوم است با چنين پارتي لطيف گردن بلوريني، ناچار، ناصرالدين شاه در بالاي عريضه انيس‌الدوله نوشت: <ركن‌الدوله حاكم است، جواب عريضه‌اش را هم با تلگراف داديم. ديگر جوابي ندارد كه داده شود...> بدين‌طريق، ركن‌الدوله فرزند خود، علينقي ميرزا را به حكومت لار فرستاد و به روايت اعتمادالسلطنه:<... 18 رجب 1309ه- /17 مارس 1892 م. ركن‌الدوله12 پنجاه هزار تومان پيشكش داد، حاكم فارس شد و پسر ركن‌الدوله (علينقي ميرزا) هم عين‌الملك لقب گرفت.>13‌



پي‌نوشتها:‌

3- در باب اين اصطلاح رجوع شود به كتاب سنگ هفت قلم.

4- مقاله نگارنده، روزنامه اطلاعات، 11 تير 1387 ش/ اول ژويه 2008 م، نقل از تفسير گازر.

5 - تاريخ بلعمي، تصحيح مرحوم بهار، به كوشش محمد پروين گنابادي، ص .564

6 - تاريخ دلگشاي امروز، محمدهادي كرامتي، چاپ دوم، ص 56. اوز با كسرهمزه و فتح واو و سكون زاء، ظاهرا بايد تحول يافته از تركيب ايواذ باشد و واذ خداي باد است در اساطير ايران و يكي از چهار عنصري است كه همراه آب و خاك و آتش در هستي گيتي سهمي دارد. (كتاب پنجم دينكرد، ترجمه ژاله ‌آموزگار، ص 68) و به گمان من عليشاه عوض نيز چنين ريشه‌اي دارد.‌

7‌- اهلوك را در پاريز علوك گويند كه همان دانه‌هاي بادام كوهي است كه مغز آن تلخ است و سمي. سه چهار روز آن‌را در آب مي‌خيسانند تا شيرين شود و قابل خوردن، بعد مي‌‌بريزند و جزو آجيل زمستاني است.

8 - تاريخ دلگشاي اوز، چاپ محمدشريف، ص 119 و چاپ قديم، ص .68‌

9‌- تاريخ دلگشاي اوز، ص .166

10- تاريخ دلگشاي اوز، ص .170

11- رجال قاجاريه، مهدي بامداد، ج 3، ص .315

12- و اينك شب هفدهم مارس 2002 م ميلادي است و از آن روز تاكنون درست 117 سال تمام گذشته است.

13- اشاره بكنم كه قبل از او هم يك عين‌الملك داشته‌ايم و آن انوشيروان ميرزا، پسر اعتضادالدوله، برادر اعياني مهدعليا بوده كه در 1284 ه / 1867 م. در گذشته و او را به تحبيب <شيرخان> (= انوشيروان خان) مي‌خوانده‌اند، و او شوهر سوم عزه‌`الدوله، زن اميركبير بوده است.

منبع :روزنامه اطلاعات مورخ پانزدهم فروردین ۸۸

!! نوشته شده توسط هیئت تحریریه نشریه | | یکشنبه هفدهم آبان 1388 •

RSS